تبليغاتX
آرامش سفید
The nicest place 2be is in someone is THOGHTS

دوستان خوبم در يك اقدام بي سابقه تصميم گرفتم كامنت ها رو دوباره تاييد كنم و زير نويس هم داشته باشم مثل قبل دوستتون دارم همه تون رو بنازم به اين انشاي قشنگم

+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 8:51 نويسنده مریم

عيدهاي الان رنگ و بوي زيادي نداره نمي دونم شايد براي اينكه هميشه در حال خريد هستيم و هميشه همه چي دم دست مون هست .

يادم نميره بچه كه بوديم وقت خريد عيد كه ميشد از ذوق نمي دونستيم چي كار بكنيم .با شادي فراوون همراه مامان و زن عمو و بچه هاش مي رفتيم خريد .عجب صفايي داشت لاله زار و مولوي وقت عيد و ما با حظ به همه جا نگاه مي كرديم و با چشمان مشتاق خودمون هيچ جا رو از قلم نمي انداختيم .انتخاب با ما نبود با مامان بود .ذوقش مال ما بود .

عيد ديدني ما هم عالمي داشت .بابا از ماشين سواري خوشش نميومد براي همين هيچ وقت ماشين نخريد .روزهاي عيد چه كيفي داشت اتوبوس سواري اونم اتوبوس دو طبقه كه ما سر اينكه كي جلو بشينه با هم دعوا مي كرديم تا در اتوبوس باز مي شد ما هجوم مي برديم طبقه ي بالا و سعي مي كرديم زودتر برسيم به اون صندلي نزديك شيشه تا بتونيم از اون بالا همه چي رو ببينيم .

خونه ي عمه ي عزيزم صفايي داشت .حياط پر گلش هميشه تو خاطرم هست .وقتي مي رسيديم عمه جون با خوشحالي از ما استقبال مي كرد و عيدي همه ي ما محفوظ بود .براي همين دغدغه ي عيدي رو نداشتيم .يادش بخير خونه ي تمام فاميل مي رفتيم و چون راه دور بود اكثر مواقع ناهار يا شام هم مهمون صاحب خونه بوديم .همينطور كه اونا ميومدند خونه ي ما مهمون مي شدند .چه ذوقي داشتيم براي آجيل و شيريني و شكلات .

پنجشنبه ي آخر سال دلم بدجور هوس ديدن رفتگان را كرده بود .دلگير و دلتنگ نوازش اونا بودم .مخصوصا" عمه و پدر عزيزم دلم هواي نوازش دست هاي مهربان پدر را كرده بود ولي چه سود چشمهايم گريان و دلم از چشم هايم گريان تر بود . و دل و چشم با هم باريدند .

امسال اصلا" هواي عيد رو ندارم انگار هر سال بوي عيد برام بي معنا تر ميشه و ذوقش كمتر حتي براي بچه هايم نيز همينگونه ست .دلم براي بچه هام مي سوزه شادي هاي جواني را درك نكردند شايد بچه بودند شادتر بودند .نمي دونم ديروز اينجا بودند و ي روز شاد رو با هم سه تا خواهر گذروندند امروز هم با هم هستند و هنوزم مي خندند و شاد هستند شايد تو دلشون ميگن كاش هنوز هم در كنار هم بوديم .همون چيزي كه منم الان تو ذهنم مي گذره .

حال دل :حالم مثل هواي بهاري كمي تا قسمتي ابري توام با وزش باد در سطح دلم همراه با غبار محلي در اطراف صورتم به علت خونه تكوني مي باشد كه هر كار بكنيم زير بار اين يكي نمي تونيم در بريم .والله دروغ كه نميگم اينم شد كار دلم كمي قرقر مي خواد راستي (قرقر اينطوريه)يا (غرغر اينطوري).راهنمايي خواهشا"

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 20:41 نويسنده مریم |

گوشه ي آسمون اونجا كه تاريكتره ستاره اي تنها نشسته بود .ستاره خيلي غمگين بود .با خودش مي گفت: كاش منم يكي از اون ستاره هاي روشن بودم تو راه شيري كه همه منو به هم نشون مي دادند و دلشون مي خواست من ستاره شون باشم .ولي خب اين فقط ي آرزو بود واقعيت اين بود كه اون ستاره اي كوچك و كم نور ميون اينهمه ستاره ي روشن بود. شبي از شبها كه ستاره داشت به زمين نگاه مي كرد چيز عجيبي ديد .

دو نفر رو ديد كه دارند اونو تماشا مي كنند .اول فكر كرد اشتباه مي بينه ولي نه درست بود پسري با دست  خودش به اون اشاره مي كرد ستاره گوشاش تيز شد خوب گوش كرد .

ديد پسر داره به دختر ميگه : اون ستاره رو مي بيني همون كه نورش كمه و به زحمت ديده ميشه؟

اون ستاره ي منه تا مدتي كه نيستم تو هر شب به اون ستاره نگاه كن منم هر جا باشم به اون نگاه مي كنم و حرفامو بهش مي زنم تا پيغام منو به تو برسونه.دختر با خوشحالي به ستاره نگاه مي كرد.

هوا به زودي روشن مي شد و ديگه نميشد ستاره ها رو ديد اونم اون ستاره با نور كم خودش .از فردا شب ستاره خوشحال بود آخه دوستاي خوبي پيدا كرده بود .وقتي آسمون ابري ميشد ستاره از باد خواهش مي كرد تا ابرها رو از اون دور كنه چون مي دونست اون دختر تنها به اميد اون داره به آسمون نگاه مي كنه و پسر هم در اون سر دنيا داره به اون نگاه مي كنه و حرفاي خودش رو ميگه تا به گوش دختر برسه .

ستاره به اميد ديده شدن هر روز كمي نزديكتر ميشد .نزديكتر به نور اصلي و حواسش نبود كه هي پر نور تر ميشه معجزه ي عشق اونو هم متحول كرده بود .حالا اون ستاره اي روشن وبود كه ديگه تنها نبود .و اون دختر و پسر حالا هر دو در كنار هم اونو به تماشا مي نشستند .

از خود نوشت:دوستان خوب مثل ستاره ها هستند شايد اونا رو نبيني اما مي دوني كه هستند .

پ ن : تقديم به يك دوست خيلي عزيز .

+ تاريخ جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 8:47 نويسنده مریم |

عيد نزديك شده رسم خوبي كه تو اين روزا هست خونه تكونيه .ولي من بيشتر دلم مي  خواد خونه ي دلم رو تميز كنم .

امروز رفتم سراغش چه دلي دارم من مثل پازل شده تيكه هاي مختلف كه به قلبم پيوند خورده هر چند از جنس دل من نيست .يا شايد بهتره بگم شكلش با دل من فرق مي كنه .هر كدوم از تكه ها مال يه دله ديگه ست كه به من داده شده و من اونا رو تو قلبم حفظ كردم و باهاشون جاهاي خالي قلبم رو پر كردم .

بعضي تيكه ها خيلي بزرگ هستند چون نقش اون شخص تو خاطراتم خيلي زياده بعضي ها هم كوچكتر هستند .دونه دونه پاكشون مي كنم و سعي مي كنم در جاي خودشون قرارشون بدم .

واي چشمم به حفره خالي قلبم افتاد تيكه ي بزرگي كه هنوز جاش خاليه با اينكه پانسمان شده ولي هنوزم زخم داره .نمي دونم كي بهبود پيدا مي كنه .

تو قلبم اثري از كينه نديدم كه بخوام پاكش كنم هر ضربان قلبم با عشق و مهربوني و بخشش به كار خودش ادامه ميده .اگه دلگيري خاصي هم بوده سعي كردم همون موقع يا نهايت چند روز بعد بگذرم و ببخشم .پس هيچي نمونده و صندوقم خاليه .

بانك نوازشي من پر شده از مهر و محبت از عشق و دوستي مي تونم وام بدم اونم بي بهره بدون باز پرداخت بدون قرعه كشي (ببنيد چه بانك خوبي دارم)پس بشتابيد .

پرده هاي دلم رو كنار مي كشم تا تابش آفتاب بهاري دوستي به قلبم بيشتر و بهتر بتابه .پنجره هاش رو باز مي كنم تا پر بشه از بوي خوش مهربوني .دستي به شيشه هاي دلم مي كشم چند تا ترك و شكستگي توش مي بينم مي خوام عوض كنم و به جاش شيشه ي سالم بزارم ولي.................

منصرف مي شم مي خوام باشه تا هر وقت چشمم به اين شكستگي ها افتاد يادم نره ديوار اعتماد تا كجا مي تونه باشه .

آشپزخونه ي دل من مثل آشپزخونه ي هر خونه اي از همه بيشتر كار مي بره پخت و پز و آمد و رفت اينجا بيشتر از همه جا بوده .گوشه كنار اين فضا پر از بوي شيرين دوستيه دلم نمي خواد اين بو از بين بره .بوي سوختگي از بعضي قسمت ها به مشام مي رسه سعي مي كنم با عطر بخشش بوي اون سوختگي ها رو كم كنم .غبار زيادي ديده نميشه چون هر چند وقت يكبار بهش سر و ساماني دادم .

خب ديگه جايي نمونده كه تميز بشه همه جا الان مرتب شده و من آماده ي پذيرش سال جديد تو قلب خودم هستم .

قلب هاتون بهاري رنگ آسمون دلتون آبي و شادي مهمون دل هاتون .

+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 12:33 نويسنده مریم |

سلام ي سلام گرم و آتيشين مثل آتيش هاي روشن امشب به همه ي شما .

چند وقت بود وقت كه نه نبايد بگم وقت بيشتر حوصله نداشتم كه چيزي بنويسم .حتما" براي شما هم پيش اومده كه ذهن تون خالي ميشه از هر چيزي يا شايد اينقدر پر ميشه از نگفته ها كه ديگه قفل مي كنه مغز و نمي تونه كاري بكنه .

به هر جال امشب و خاطرات قشنگم از اين شب باعث شد امشب بنويسم .چهارشنبه سوري براي ما هميشه و هر سال معني خاصي داشت بهتون گفته بودم كه بابا نجار بود براي همين ما از جهت چوب براي سوزاندن كم نداشتيم .اجازه ي كوچه رفتن نداشتيم حياط بزرگ ما براي همه بس بود .چند خانواده ي شاد و صميمي كه از عصر مشغول تدارك براي اين شب بخصوص مي شديم .آجيل و ميوه فراون بود ولي ما كاري با اينا نداشتيم منتظر تاريك شدن هوا و روشن كردن آتيش بوديم.

زير جاهايي كه قرار بود هيزم روشن كنيم خاك مي ريختيم تا موزاييك كف حياط سياه نشه بعد نوبت چوبها بود كه روي هم مي چيديم و نفت رو حاضر مي كرديم ضبط صوت رو با نوارهاي شاد آماده مي كرديم و تا هوا تاريك مي شد آتيش روشن مي شد و همه بدون توجه به سن و سال شروع مي كرديم از روي اون پريدن .همراه با آهنگ شاد دست مي زديم و دم مي گرفتيم .

چه شبهاي شادي بود ترقه مثل امروز نبود ولي كوزه هايي بود كه توش مواد محترقه بود و برادرهام اجازه داشتند فقط سر كوچه اونم وقتي كسي نيست منفجر كنند .فشفشه مال ما بود كه تو حياط با شادي روشن مي كرديم و با جرقه هاش نور شادي تو چشمامون مي رقصيد .نه ترس از سوختگي بود و نه آتيش سوزي فقط شادي بود و شادي و شادي.........

حالا از چند هفته قبل استرس اين شب با منه و طاقت نگاه كردن به سوانح اين شب رو ندارم از وقتي كه آپارتمان نشين شديم از مراسم آتيش بازي هم خبري نيست فقط از پشت پنجره ي اتاقم شاهد آتيش بازي و انفجارهاي مهيب تو خيابون هستم البته بچه ها برنامه ي خودشون رو دارند .

دلم مي خواست منم مي تونستم از آتيش بپرم و بگم سرخي تو از من زردي من از تو

+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 21:17 نويسنده مریم |

آره بي ربط نويسي هم عالمي داره .امروز بيرون بودم تازه اومدم خونه سري به ايميلام زدم و بعد media player رو روشن كردم تا كمي حالم عوض بشه با اينكه ديشب سردرد وحشتناكي داشتم و امروزم دكتر دوباره توصيه داشت كه مراقب خودم باشم تا اين فشار پايين كار دستم نده ولي بازم بي تحركي رو نمي تونم تحمل كنم .

امروز كلي كار بيرون از خونه داشتم كه حتما" بايد انجام ميشد .آهنگ ها داره براي خودشون بي اينكه من شنوا باشم يكي يكي رد ميشه گاهي بي اينكه گوش كنم فقط بيت اول رو مي شنوم و آهنگ رو عوض مي كنم .آهنگي شاد شروع ميشه خواه نا خواه با اون هماهنگ ميشم (عسل خانم ) داره پخش ميشه .

برمي گردم به نوشته ي خودم كجا بودم آهان داشتم مي گفتم .فكر مي كردم بعد عمل سرم ديگه سر دردام تموم ميشه ولي نشد از دارو خوردن بيزارم .دلم مي خواد برم كوه امروز كوههاي به برف نشسته رو نگاه كردم و نفس عميقي كشيدم بوي برف مشامم رو پر كرد .

مثل بوي خوب نان تازه كه اشتهاي آدم رو باز مي كنه .دلم بستني مي خواد ميرم سر يخچال هميشه تو فريزر چند تا بستني داريم براي دختري اونم مثل من هوس هاي عجيب كم نداره .بستني قيفي رو بر مي دارم ميام پاي سيستم و سعي مي كنم تو ذهنم خودم رو كنار بندر عباس ببينم گرماي شديد كه هنوزم ميشه بستني رو خورد و لذت برد .البته براي من فرقي نمي كنه بستني رو تو برف هم خوردم و لذت بردم .

ولي آرامش درياي اونجا رو دوست دارم نوعي خاص شايد اگه به ميل خودم بود جزيره ي كيش رو براي زندگي انتخاب مي كردم .گاهي مواقع تو روياهام خونه اي تو اين جزيره ي قشنگ مي خرم و باقي عمر رو در آرامش تابناك اين جزيره زندگي مي كنم .

نوشته ي خودم رو ي بار ديگه مرور مي كنم .چي نوشتم .مهم نيست گاهي حس مي كنم بايد بنويسم و فورا" مي نويسم .مثل اين نوشته.

آهنگ جديدي داره پخش ميشه:كنار تو سختي ها آسونه هيچي دلم رو نمي لرزونه  امروز من تويي فرداي من تويي زندگي مو با تو مي سازم  من عاشق اين حس تازه ام ....................لالالا .........

از خود نوشت :آنانكه تو را بدون هيچ خواسته اي دوست دارند به خاطر بسپار (كوروش كبير)

+ تاريخ یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 12:51 نويسنده مریم |

حوا كه باشي،

مردها هوا برشان مي دارد كه آدم هستند.

+ تاريخ شنبه ششم اسفند 1390ساعت 20:38 نويسنده مریم

آره درست خوندید .گاهی میشه گفتگوهای خصوصی رو هم گوش کرد .مثل گفتگوی من و دلم .دیشب کلی با هم خلوت کردیم و نقطه نظراتمون رو مطرح کردیم .یکی من گفتم یکی اون گفت درسته که در آخر بازم هر کدوم کار خودمون رو انجام میدیم ولی لااقل کمی بیشتر با هم آشنا شدیم .خیلی وقت بود با هم خلوت نکرده بودیم .

حالا موضوع بحث ما چی بود؟

این بود که من به دلم اعتراض کردم که تو خیلی به من بی اهمیتی دیگران برات بیشتر ارزش دارند دیگرانی که شاید دیگه منو فراموش کردند ولی تو هی یادشون می کنی .

می دونید در جواب من چی گفت؟

گفت یادته وقتی یکی رو دوست خودت دونستی یه تیکه از منو بهش دادی ؟حالا چه توقعی داری وقتی قسمتی از منو تو وجود اونا گذاشتی خب من با اونا و در وجود اونا هستم نمی تونم فراموششون کنم .

راستش بهش حق دادم .با خودم گفتم عیبی نداره بزار دلم با اونا باشه و برای خودش دلخوشی هاش رو داشته باشه مهم نیست اونا یاد من هستند یا نه مهم اینه که دل من همیشه یاد اونا هست .

 

+ تاريخ جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 12:25 نويسنده مریم |

ديدين يا دقت كرديد؟

رودخانه اي كه زلال باشه سنگ هاي كف اون پيداست.

هر كسي رد ميشه يك تكه  از اون سنگ ها رو برمي داره

و به طرف خود رودخانه پرتاب مي كنه .

پس زياد زلال نباش

بد نيست گاهي كمي تيره باشيم .

+ تاريخ چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 18:3 نويسنده مریم |

امروز يك اس ام اس يا همون پيامك براي دوستي فرستادم .متنش اين بود :

........

......................

.................................

گاه مي توان براي عزيزي چند سطر سكوت يادگاري گذاشت

تا او در خلوت خود هر طور خواست آنرا معنا كند .

در پاسخ اين متن دوستم برام اينو فرستاد :

............

...................

.................................

.........................................

برام جالب بود اون چند سطر سكوت براي من فرستاد تا خودم معنا كنم .خيلي فكر كردم ميشه از سكوت نوشت؟

ميشه سكوت رو معنا كرد؟

ميشه سكوت رو تقسيم كرد؟

بارها در سكوت غرق شدم تا حد خفگي و

گاه در حد فرياد

گاه در تنهايي قدمهاي خودم

در گوشه گوشه هاي خيالم

در فراسوي مكاني كه هستم

سكوتم رها ميشه

فرياد ميشه

خنده ميشه

رقص ميشه

بازي ميشه ووووووووووووووو

شكلهاي زيادي مي گيره ولي فقط براي خودم

وقتي همه ي اينا مي گذره باز من هستم

همون مني كه بودم و همون سكوت .

دوستم

عزيزم

مهربونم

اون چند سطر رو خوب معنا كردم ؟

تونستم بهت از سكوتم بگم ؟

خيلي سخته از سكوت نوشتن چون سكوت خودش

خودش رو معنا مي كنه در عين بي زباني

+ تاريخ شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 14:26 نويسنده مریم |